رضا قليخان هدايت
1934
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه وحشى ديدم آنجا و نه انسى * نه راكب ديدم آنجا و نه راجل نجيب خويش را ديدم به يكسو * چو ديوى دست و پا اندر سلاسل گشادم هر دوزانو بندش از [ دست ] * چو مرغى كش گشايند از حبايل برآوردم زمامش از بناگوش * فروهشتم هويدش تا به كاهل نشستم از برش چون عرش بلقيس * بجست او چون يكى عفريت هايل چو مسّاحى كه پيمايد زمين را * بپيمودم به پاى او مراحل همىرفتم شتابان در بيابان * همىكردم به يك منزل دو منزل بيابانى چنو سرد و چنان صعب * كز او خارج نباشد هيچ داخل ز بادش خون همىبفسرد در تن * كه بادش داشت طبع زهر قاتل سواد شب به وقت صبح بر من * همىگشت از بياض برف مشكل ز يخ گشته شمرها همچو سيمين * طبقها بر سر زرّين مراجل همىبگداخت برف اندر بيابان * تو گويى [ باشد ] ش بيمارى سل بكردار سريشمهاى ماهى * همىبرخاست از شخسارها گل چو پاسى از شب ديرنده بگذشت * برآمد شعريان از كوه موصل بنات النّعش كرد آهنگ بالا * بكردار كمر شمشير هرقل رسيدم من فراز كاروان تنگ * چو كشتى كو رسد نزديك ساحل به گوش من رسيد آواز خلخال * چو آواز جلاجل از جلاجل جرس دستان گوناگون همىزد * بسان عندليبى از عنادل عمارى از بر تركى تو گفتى * كه طاوسى است بر پشت حواصل ز نوك نيزههاى نيزهداران * شده وادى چو اطراف سنابل چو ديدم رفتن آن بيسراكان * بدان كشّى روان زير [ محامل ] نجيب خويش را گفتم سبكتر * الا يا دستگير مرد فاضل بچر كت عنبرين بادا چراگاه * بچم كت آهنين بادا مفاصل بيابان درنورد و كوه بگذار * منازلها بكوب و راه بگسل فرود آور به درگاه وزيرم * فرود آوردن اعشى به باهل